X
تبلیغات
گالری نقاشی - زندگینامه نقاشان معروف دنیا

گالری نقاشی

http://Ghgaleri.tk

زندگینامه نقاشان معروف دنیا

پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield )هنرمند پاپ( Pop artist ) ، پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield ) به خاطر مطالعاتش روی طبيعت بيجان و فضاهای داخلی شهرت دارد.
تصاوير رنگي و برجسته‌ی او به عنوان يكي از هنرمندان دهه‌ی 1960، اغلب با پاپ‌آرت قرين است. نيكلاس سروتا ( Nicholas Serota ) مدير گالري تيت( Tate Gallery)، كلفيلد را به عنوان يكي از مهم‌ترين تصويرسازان در ميان نسل مستعد هنرمندان انگليسي معرفي مي‌كند و مي‌گويد:" طبيعت بيجان‌ها و طراحي‌های داخلي او توجه را به خود جلب مي‌كنند و با سبكي صريح و نافذ كار شده‌اند."

در سال 1999 پاتريك كلفيلد در مصاحبه‌اي با روزنامه‌ی ابزرور (Observer newspaper) درباره‌ی علاقه‌اش به طراحي فضاهاي داخلي گفت كه اين پيشرفت را مديون مدرسه‌ی هنر و در واكنش نسبت به رآليسم اجتماعي مي‌داند.
وی گفت:" بنابراين سعي كردم كارهايي را اجرا كنم كه واقعا برايم غريب و بيگانه بودند، يعني بوجود آوردن فضاهايی داخلی كه خود هرگز نديده بودم. من تمايل داشتم كه چيزهايي را انتخاب كنم كه كمي قديمي و از مدافتاده‌اند تا حال و هوای فضاها را به زماني دورتر اختصاص دهند."
يكی از نقاشي‌هاي وي با نام "ساعت خوش"( Happy Hour) كه در سال 1996 اجرا شد، يك پرتو نور، يك گيلاس شراب و يك علامت خروج را نشان مي‌دهد. از وی نقل شده است كه نقاشي را با نور شروع كرد بدون اين كه واقعا بداند آن را چگونه به پايان خواهد رساند.
پاتريك كلفيلد در سال 2005 و در سن 69 سالگي از دنيا رفت.
ديويد هاكني ( David Hockney ) درباره‌ی او گفته است: "او هنرمندي منحصر به فرد بود. آدمي خاص، واقعي و يك نمونه‌ی خارق‌العاده، يك آدم كامل. من هميشه كارهايش را دوست داشتم و از مرگ او بسیار غمگين شدم."
پيتر بليك( Peter Blake ) نيز در اين باره گفته است: « من و پاتريك اغلب با گالری‌های مشتركي كار مي‌كرديم. او نقاشي است كه هميشه او را تحسين كرده‌ام. قهرمانان او كوبيست‌ها بودند و من واقعا او را به عنوان يك كوبيست امروزي مي‌بينم، نه يك هنرمند پاپ‌آرت.»
پاتريك كلفيلد در حالي در لندن چشم از جهان فروبست كه نمايشگاهي از آثارش در گالری وادينگتون( Waddington Gallery) در پايتخت انگلیس،شامل مروری بر بيش از 30 سال از آثار اين هنرمند برپا شده بود.
وی بين سالهاي 1956 تا 1960 در مدرسة هنرهاي چلسي و پس از آن نيز تا سال 1963 در كالج سلطنتي هنر در لندن به تحصيل پرداخت. از سال 1963 تا 1971 نيز در همان مدرسه‌ی هنرهای چلسي به تدريس اشتغال داشت.
نخستين نمايشگاه انفرادي كلفيلد در سال 1965 در گالري رابرت فريزر(Robert Fraser Gallery) در لندن برپا شد. پس از آن آوازه‌ی بين‌المللي او به سرعت منتشر شده و يك رشته نمايشگاه‌هاي يك‌نفره‌ی پي‌درپي از آثارش در انگليس و بسياری كشورهای جهان برگزار شد. در سال 1973 نخستين نمايشگاه از آثار چاپي وی با عنوان مروری بر آثار در مجموعه گالري‌هاي وادينگتون در لندن به معرض ديد عموم گذاشته شد و پس از آن نيز در گالري‌هاي تورتو، سانتامونيكا، كاليفرنيا و به صورت تور در موزه‌ی هنر فونيكس در آريزونا (1977) به نمايش گذاشته شد.
از آن پس نمايشگاه‌های زنجيره‌ای متوالی از آثار وی در گالري هنر واكر در ليورپول (كه شامل نقاشی‌های وی در سال‌هاي 81- 1963 بود) و سپس به صورت تور در گالري تيت در لندن (1981)، گالري وادينگتون در لندن (1981)، گالري نيشيمورا در توكيو (1982)، گالري آرنولفيني در بريستول (1983)، موزه ملي هنرهاي زيبا در ريودوژانيرو همراه با يك تور جنبي در 12 حوزه در آمريكاي جنوبي (87- 1985) و 3 حوزه در پرتغال (90- 1989) و گالري كليولند در ميدلزبورو (1988) برگزار شد.
بين سال‌هاي 93- 1992 نمايشگاه ديگري از آثارش در گالري سرپنتين در لندن برپا گرديد و پس از آن نيز به گالري‌های ديگری در اروپا و آمريكا از جمله آلن كريستي (لندن، 1999)، هيوارد (لندن، توسط كنسولگري انگليس) و به صورت تور در موزه ملي تاريخ هنر در لوكزامبورگ، بنياد كالوست گلبنكيان در ليسبون و مركز هنري انگليسي ييل در نيوهاون كانكتيكات منتقل شد.
آثار وي شامل مجموعه‌هاي متعدد كليدی است كه از 1961 تا امروز در سراسر جهان به نمايش درآمده است. در ميان آثار كلفيلد، مجموعه‌هاي زيادي از طراحي‌هاي صحنه و لباس وجود دارد كه از جمله براي باله‌ای است كه توسط مايكل كردر در رويال اپرا هاوس اجرا شد. همچنين وي مشاور طراحي قالي براي دفاتر كنسولگري بريتانيا در منچستر (1991) و طراحي يك طرح موزاييكي بزرگ تحت عنوان "برگ‌هاي گل سوسن" بوده است. كلفيلد در سال 1994 عكس‌ها و برچسب‌هايي براي موزه ملي ولزكارديف طراحي كرد و در 1995 طراحي صحنه و لباس "راپسودي" ساخته‌ی فردريك اشتون در رويال اپرا هاوس را به عهده گرفت كه در سال 1996 هم در اپراي ملي پاريس اجرا شد

 

 

(هارمنس‌ زئون‌ فان‌ رين‌)، ملقب‌ به‌ رامبراند در15 جولاي‌ سال‌ 1606 در (ليدن‌) هلند و دريك‌ خانواده‌ تقريبا فقير متولد شد، پدرش‌ يك‌آسيابان‌ و مادرش‌ دختر يك‌ نانوا بود.
علي‌رغم‌ اينكه‌ خانواده‌ او در تنگدستي‌ به‌ سرمي‌بردند، اما آرزوي‌ پدر و مادر، تحصيل‌فرزندان‌ بود. لذا رامبراند را به‌ مدرسه‌ (لانين‌)در ليدن‌ فرستادند، تا در آنجا به‌ كسب‌ علم‌بپردازد. رامبراند هوش‌ زيادي‌ در آموختن‌داشت‌ و در 14 سالگي‌ توانست‌

دوران‌ مدرسه‌ رابه‌ پايان‌ برساند. مادر و پدر از او خواستند كه‌ به‌دانشگاه‌ برود، اما رامبراند علاقه‌اي‌ به‌ درس‌خواندن‌ نداشت‌ و احساس‌ مي‌كرد از يك‌ قلم‌مو وجعبه‌اي‌ از رنگ‌ و تكه‌اي‌ كاغذ، لذت‌ بيشتري‌مي‌برد; اما به‌ اصرار والدين‌، مجبور به‌ ثبت‌نام‌ دردانشگاه‌ ليدن‌ شد. همان‌طور كه‌ انتظار مي‌رفت‌در دانشگاه‌ پيشرفتي‌ نداشت‌ و درس‌ را نيمه‌ كاره‌رها كرد و رو به‌ هنر نقاشي‌ آورد. در ابتدا شاگرد (جكوب‌ ون‌ اسوانبراش‌) شد.سپس‌ به‌ آمستردام‌ رفت‌ و زير نظر اساتيدي‌ چون‌(پيتر لاستمان‌) به‌ آموزش‌ تكنيك‌ رنگ‌ و بازي‌ بانور و سايه‌ شد. البته‌ (پيتر لاستمان‌) علاوه‌ برآموزش‌ نقاشي‌ به‌ او درباره‌ زندگي‌ اسطوره‌ها،تاريخ‌ اديان‌ و علوم‌ تاريخ‌ مطالب‌ زيادي‌ آموخت‌و به‌ او ياد داد از اين‌ نمادها در نقاشي‌ استفاده‌كند.
همچنين‌ رامبراند تحت‌ تاثير (كار واژيو) نقاش‌بزرگ‌ ايتاليايي‌ قرار گرفت‌. اين‌ نقاش‌ ايتاليايي‌ درآثارش‌ از نور و سايه‌ استفاده‌ مي‌كرد و همين‌تكنيك‌ به‌ اصلي‌ترين‌ نقطه‌ كار رامبراند تبديل‌ شد.رامبراند بعد از تعليم‌ در آمستردام‌ به‌ ليدن‌بازگشت‌ و در زادگاهش‌ به‌ يادگيري‌ و تمرين‌نقاشي‌ پرداخت‌. او مي‌خواست‌ كار خود را به‌بهترين‌ نحو ارائه‌ دهد و در اين‌ راه‌ هم‌ موفق‌ بود.


ورود به‌ عرصه‌ هنر نقاشي رامبراند در 22 سالگي‌ به‌ يك‌ استاد در زمينه‌نقاشي‌ تبديل‌ شد و پذيراي‌ شاگردان‌ نقاشي‌ بود،در اين‌ زمان‌ حدود 100 پرتره‌ از چهره‌ خود وديگران‌ نقاشي‌ كرد و در كارنامه‌ هنري‌اش‌ ثبت‌شد. رامبراند در سال‌ 1631 براي‌ آموزش‌ بيشترنقاشي‌ به‌ آمستردام‌ رفت‌ و سعي‌ كرد به‌ عنوان‌ يك‌پرتره‌ نگار به‌ شهرت‌ و ثروت‌ برسد و در همان‌ زمان‌بود كه‌ آثاري‌ چون‌ (قرباني‌ كردن‌ ايزاك‌) و اثراسطوره‌ (داني‌) را كشيد. وي‌ در همان‌ سال‌ با(ساسكيا ون‌ يولنبراگ‌) دختري‌ زيبا و برادرزاده‌يك‌ دلال‌ ثروتمند تابلوهاي‌ هنري‌ آشنا شد وچندين‌ پرتره‌ از صورت‌ وي‌ كشيد و به‌ او هديه‌داد، در اين‌ ميان‌ عاشقي‌ و دلدادگي‌ ميان‌ اين‌ دومنجر به‌ ازدواج‌ شد.
رامبراند در اين‌ دوران‌ مي‌كوشيد تا از برخي‌نمادهاي‌ ديني‌ در كار خود استفاده‌ كند. بسياري‌از آثار او در زمينه‌ نمادهاي‌ مذهبي‌ ماندگاري‌بيشتري‌ نسبت‌ به‌ ديگر كارهاي‌ وي‌ پيدا كرد.تابلوي‌ (ساختمان‌ سامسون‌) در سال‌ 1636يكي‌ از آثار مذهبي‌ اوست‌.
در طول‌ اين‌ دهه‌ آتليه‌ نقاشي‌ رامبراند مملو ازدانشجويان‌ و هنرجويان‌ رشته‌ نقاشي‌ بود و او ازاين‌ راه‌ كسب‌ درآمد مي‌كرد. رامبراند از سال‌1637 به‌ دنبال‌ تكنيك‌ خاصي‌ بود كه‌ درطراحي‌ پرتره‌هايش‌ به‌ خوبي‌ مشاهده‌ مي‌شد.
رامبراند مردي‌ ولخرج‌ بود و يك‌ كلكسيونر بزرگ‌به‌ حساب‌ مي‌آمد و همين‌ شيوه‌ زندگي‌ او را سال‌1641 به‌ ورشكستگي‌ كشاند. آن‌ سال‌ها براي‌رامبراند دوراني‌ نكبت‌ بار بود. مرگ‌ سه‌ فرزندش‌غمي‌ بزرگ‌ بر دلش‌ گذاشت‌. در سال‌ 1643همسر دوست‌ داشتني‌اش‌ بعد از زايمان‌ چهارمش‌كه‌ پسري‌ به‌ دنيا آورد، چشم‌ از جهان‌ فروبست‌.رامبراند نام‌ پسرش‌ را (تيتسو) نهاد.
او براي‌ پرستاري‌ فرزندش‌، زني‌ بيوه‌ به‌ نام‌(هندريكي‌ استوفل‌) را استخدام‌ كرد كه‌مدل‌هاي‌ نقاشي‌ وي‌ نيز مي‌شد. چندي‌ بعد اين‌دو با هم‌ ازدواج‌ كردند، اما او هرگز جاي‌ همسراول‌ رامبراند را پر نمي‌كرد. رامبراند در فقر به‌ سرمي‌برد، حتي‌ پولي‌ نداشت‌ تا به‌ كسي‌ بدهد تامدلش‌ شود. لذا مجبور بود پرتره‌ خودش‌ راترسيم‌ كند.
مرگ‌ همسر دومش‌ در سال‌ 1663 و مرگ‌ تنهاپسرش‌ كه‌ 27 سال‌ بيشتر نداشت‌، در سال‌1668، حوادثي‌ بودند كه‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌دادند تا كارهاي‌ رامبراند در سال‌هاي‌ بعد مملو ازغم‌ و اندوه‌ باشد. وضعيت‌ مالي‌ و ورشكستگي‌ او تاسال‌ها به‌ درازا كشيد، اما او با اعتماد به‌ نفس‌ وقدرت‌ كار مي‌كرد. بسياري‌ از آثار رامبراند در آن‌دوران‌ مورد تحسين‌ قرار گرفت‌.
بالاخره‌ 11 ماه‌ بعد از مرگ‌ فرزندش‌، رامبراند در14 اكتبر سال‌ 1669 در آمستردام‌ چشم‌ ازجهان‌ فرو بست‌.


آثار اين‌ نقاش‌ بزرگ

حدود 600 اثر از تابلوهاي‌ نفيس‌ رامبراند بجامانده‌ است‌. البته‌ او بيش‌ از اين‌ تعداد نقاشي‌كشيد، اما با گذر زمان‌ و بروز جنگ‌ جهاني‌ اول‌ ودوم‌ و همچنين‌ تاثير بد تغييرات‌ آب‌ و هوايي‌،بسياري‌ از پرتره‌ها و نقاشي‌هاي‌ رنگ‌ و روغن‌رامبراند از بين‌ رفته‌ است‌. هم‌ اكنون‌ تعدادي‌ ازتابلوهاي‌ اين‌ نقاش‌ معروف‌ در موزه‌ هنري‌ (سائوپائولوي‌) برزيل‌، (لوور) فرانسه‌ و (ريجكس‌)آمستردام‌ نگهداري‌ مي‌شود.
معروف‌ترين‌ تابلوهاي‌ وي‌ (يعقوب‌ و پسرانش‌)،(سنت‌ پائول‌ آزاد شده‌ از زندان‌)، (دختر جوان‌در آستانه‌ در نيمه‌ باز)، (آسياب‌)، (خانواده‌)،(درس‌ تشريح‌)، (سامري‌ طوبيا و خانواده‌اش‌) و(نگاه‌ شب‌) مي‌باشد.


كشف‌ پرتره‌ تازه‌ رامبراند

پرتره‌ تازه‌اي‌ از چهره‌ رامبراند، نقاش‌ بزرگ‌هلندي‌ كشف‌ شد. متخصصان‌ توانسته‌اند اين‌پرتره‌ را از زير لايه‌هاي‌ رنگي‌ كه‌

چهره‌ يك‌اشراف‌زاده‌ روس‌ را نشان‌ مي‌داد بيرون‌ آوردند.اين‌ متخصصان‌ با دقت‌ و ظرافت‌ لايه‌هاي‌ مختلف‌اين‌ نقاشي‌ را برداشتند، تا چهره‌ رامبراند با چانه‌گرد و چشمان‌ دلنشين‌ از زير آن‌ پيدا شود. اين‌چهره‌ كاملا به‌ پرتره‌هاي‌ ديگر اين‌ نقاش‌ شبيه‌است‌. اين‌ پرتره‌ در سال‌ 1634 وقتي‌ رامبراند28 ساله‌ بود، توسط او كشيده‌ شده‌ است‌. احتمالاچند سال‌ بعد يكي‌ از شاگردان‌ او با افزودن‌گوشواره‌، ريش‌ كوچك‌، موي‌بلند و كلاه‌ مخملي‌روسي‌، آن‌ را به‌ چهره‌ يك‌ اشراف‌زاده‌ روسي‌بدل‌ كرده‌ است‌. هم‌اكنون‌ با برداشتن‌ لايه‌هاي‌اضافي‌ اين‌ نقاشي‌، پي‌ به‌ اصليت‌ آن‌ برده‌اند.

رامبراند تنبلي‌ چشم‌ داشت‌

پژوهشگران‌ دانشگاه‌ پزشكي‌ (هاروارد)، اعلام‌كردند با بررسي‌ برروي‌ پرتره‌هاي‌ رامبراند كه‌ ازصورتش‌ كشيده‌ بود، اين‌ طور بر مي‌آيد كه‌ اودچار تنبلي‌ چشم‌ بوده‌ است‌.
به‌ گفته‌ اين‌ پزشكان‌، احتمالا اين‌ نقص‌ در رامبراندسبب‌ شده‌ بود كه‌ دنيا را به‌ شكل‌ تصويري‌ تخت‌ ومسطح‌ ببيند. ميزان‌ بودن‌ چشم‌ها به‌ افراد اين‌توان‌ را مي‌دهد كه‌ همه‌ چيز را سه‌ بعدي‌ ببينند،اما پژوهشگران‌ باتحقيق‌ برروي‌ 24 نقاشي‌رامبراند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ در همه‌ اين‌ آثاربجز يكي‌، چشم‌ سمت‌ راست‌ تابلو به‌ جلو خيره‌شده‌ و چشم‌ ديگر به‌ سمت‌ بيرون‌ از تابلو متمايل‌است‌.
پژوهشگران‌ بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ چشم‌ چپ‌ اومشكل‌ داشته‌، چرا كه‌ او با نگاه‌ كردن‌ در آينه‌ ازخود نقاشي‌ مي‌كرده‌ است‌. به‌ گفته‌ پژوهشگران‌نتايج‌ اين‌ تحقيق‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ معلوليت‌هاهميشه‌ هم‌ به‌ ضرر انسان‌ نيستند و مي‌توانند درزمينه‌ و رشته‌هاي‌ ديگر به‌ سود او تمام‌ شوند.
يكي‌ از تابلوهاي‌ ربوده‌ شده‌ رامبراند با پست‌ پس‌فرستاده‌ شد
يكي‌ از تابلوي‌ نقاشي‌ رامبراند كه‌ در سال‌ 1939ميلادي‌ توسط نازي‌ها ربوده‌ شده‌ بود، از طريق‌پست‌ به‌ كلكسيون‌ آثار هنري‌ غارت‌ شده‌ در اروپاعودت‌ داده‌ شد.
در پي‌ تهاجم‌ آلمان‌ نازي‌ به‌ كشور چكسلواكي‌،نازي‌ها 700 اثر هنري‌ را دزديده‌ بودند. در اين‌ميان‌ تابلوي‌ سنت‌ پائول‌ در زندان‌، اثر رامبراند به‌چشم‌ مي‌خورده‌ كه‌ اكنون‌ توسط شخص‌ ناشناسي‌با يك‌ بسته‌ پستي‌ به‌ كلكسيون‌ آثار هنري‌ غارت‌شده‌، در اروپا واقع‌ در شهر لندن‌ ارسال‌ شد. اين‌شخص‌ در ازاي‌ باز پس‌ دادن‌ تابلو هيچ‌ تقاضايي‌نكرده‌ و با ميل‌ خود، آن‌ را باز پس‌ داده‌ است‌.
 
پیر آگوست رنوار نقاش دریافتگر (امپرسیونیست) فرانسوی و پدر ژان رنوار کارگردان می‌باشد.

پیر آگوست رنوار،نقاش فرانسوی، در سال ۱۸۴۱ در فرانسه به دنیا آمد.ابتدا به عنوان هنرمند تجاری و سپس چندین سال به عنوان نگهبان موزهٔ لوور پاریس کار کرد. در سال ۱۸۶۲ برای تحصیل نزد چارلز گلیر (Charles Gleyre) رفت و در استودیو شخصی او با بازیل (Bazille)، کلود مونه (Monet)و سیسلی( Sisley) آشنا شد و به عضویت گروه آنها در‌آمد. در سال ۱۸۷۰ اولین طرح خود را کشید و از آن پس اغلب با مونه کار کرد.

وی در دومین، سومین و هفتمین دور نمایشگاه امپرسیونیسم همراه مونه و دیگر پیشگامان این مکتب نقاشی شرکت کرد و در طی سال‌های ۱۸۷۸ تا ۱۸۸۳ نمایشگاه‌هایی را به صورت انفرادی بر‌پا کرد. در سال ۱۸۷۵،مشکلات مالی هنرمندان سبک امپرسیونیسم آنها را وادار به حراج آثار خود کرد. در سال ۱۸۹۰ برای آخرین بار در یک نمایشگاه گروهی همراه دیگر امپرسیونیست‌ها شرکت کرد و مدال لژیون را نصیب خود کرد. رنوار با وجود ناراحتی‌های جسمانی که داشت تا آخر عمر به نقاشی کشیدن ادامه داد و سرانجام در سال ۱۹۱۹ در فرانسه در‌گذشت.
 
ونسان ویلِم ون گوگ نقاش نامدار زاده هلند بود.
ون گوگ عاشق گل آفتابگردان بود. بیشتر از ۲۰۰ تابلوی گل آفتابگردان کشید. می‌گفت: زردی آفتابگردان بهترین رنگی است که می توان پیدا کرد. خیلی شاد است. واقعا شاد است.

تعدادی از اثر های هنری ونسان وان گوک از مشهورترین آثار هنری است. او به عنوان یک پست امپرسیونیست شناخته شده. او از کشمکش های بیماری روانی رنج می برد و در طی یک حادثه قسمتی از گوشش را برید. ونگوگ جوانی خود را به عنوان دلال هنری، معلم و واعظ هنری گذراند. او کار هنری خود را به عنوان یک هنرمند از سال 1880 و در سن 27 سالگی شروع کرد. او در ابتدا از رنگهای تیره و محزون استفاده می کرد تا اینکه در پاریس با امپرسیونیسم و نیو امپرسیونیسم آشنا شد و این رو به رویی و آشنایی پیشرفت هنری او را سرعت بخشید. او در 10 سال آخر عمرش حدود 900 نقاشی و 1100 طراحی بر جای گذاشت. برخی از مشهور ترین آنها در 2 سال پایانی عمرش کشیده شده اند. او در 2 ماه پایانی عمرش تنها 90 نقاشی برجای گذاشت. در سال 1890 به دکتر روانشناس (Dr.Gachet) که از او پرتره ای کشیده است، مراجعه کرد. پیسارو این دکتر را به او معرفی کرد. اولین برداشت وان گوک از دکتر این بود که دکتر خودش از او بیمار تر است. فرورفتگی و افسردگی وان گوک عمیق تر شد و در جولای 1890 در سن 37 سالگی به سمت کشتزار ها قدم زد و گلوله ای در سینه اش خالی کرد. او در روز بعد در مهمان سرای Ravoux مرد. برادرش به بالین او آمد و او آخرین احساسش را اینگونه بیان کرد(غم برای همیشه باقی خواهد ماند)).
 
کلود مونه بنیانگذار سبک امپرسیونیسم
كلود مونه (Claude Monet) موسوم به اسكار كلود مونه يا كلود اسكارمونه بنيانگذار سبك امپرسيونيسم در عرصه نقاشي بود.
مونه به فلسفه امپرسيونيسم نيز بها داد، در واقع نام امپرسيونيسم برگرفته از نامي است كه او بر يكي از آثار نقاشي خود گذاشته است: طلوع امپرسيون.
مونه در 14 نوامبر 1840 در پاريس پا به عرصه وجود گذاشت. در سال 1845 به همراه خانواده‌اش به بندر لوهاور رفت و در سال 1851 به رغم خواسته پدر كه مي‌خواست كلود نيز مانند ساير افراد خانواده مغازه‌ايي بزند و در آن به كار مشغول شود، او به دبيرستان هنر لوهاور رفت.او در ابتدا با ذغال تصاويري مي‌كشيد وآن‌ها را به قيمت 10 يا 20 فرانك مي‌فروخت. اولين معلم او در زمينه نقاشي ژاك فرانسوا اوشار از شاگردان نقاش معروف ژاك لويي داويد بود. تا سال 7-1856 تحول خاصي در مونه ايجاد نشد، در اين سال نقاشي به نام "اوژن بودن" الهام بخش او شد و نقاشي رنگ و روغن را به مونه آموخت.بودن همچنين تكنيك‌هاي نقاشي در فضاي باز را به مونه آموخت.

مونه اما پس از رفتن به پاريس به لوور رفت و در آنجا نقاشاني را مشاهده كرد كه از آثار استادان قديمي كپيه برداري مي‌كردند.مونه سالها در پاريس ماند و در اين زمان دوستان زيادي پيدا كرد كه يكي از آنان ادوارد مانه بود.چندي بعد به پياده نظام در الجزاير پيوست و دوسال را در آنجا خدمت كرد.مونه پس از بازگشت از الجزاير به شدت نسبت به آموزه‌هاي قديمي نقاشي احساس سرخورگي كرد، درنتيجه به همراه دوستان نقاشي نظير پير اگوست رنوار ، فردريك بازيل و آلفرد سيسلي دست به تاسيس سبك جديدي در زمينه هنر نقاشي زد. از مشخصه‌هاي اين سبك نقاشي كه در فضاي باز ترسيم مي‌شود، نشان دادن تاثير امواج نور خورشيد بر طبيعت، استفاده از رنگ‌هاي شكسته و كشيدن سريع قلم مو بر بوم است.اين سبك چندي بعد امپرسيونيسم نام گرفت.

مونه در زمان جنگ فرانسه و پروس(منطقه‌اي كه در سال 1871 در كنار ساير ايالات آلماني زبان كشور آلمان را تشكيل داد) به انگلستان پناهنده شد. او در آن زمان به مطالعه بر آثار جان كنستابل و جوزف مالورد ويليام ترنر پرداخت. اين دو نقاش برجسته انگليسي كه در زمينه ترسيم مناظر تخصص داشتند.تاثير به سزايي بر نوآوريي‌هايي كه مونه در زمينه رنگ نقاشي پديد آورد، گذاشتند.

مونه در سال 1872 يا 1873 نقاشي امپرسيون، طلوع خورشيد را ترسيم كرد.اين نقاشي نمايي بود از منظره بندر لوهاور.از نام همين نقاشي بود كه لويي لروي منتقد آثار نقاشي نام امپزسيونيسم را ابداع كرد نامي كه بعدها امپرسيونيست‌ها آن را به خود نسبت دادند.مونه در سال 1977 يكي از آثار بديع خود را به نام ايستگاه ترن سن لازار پديد آورد.



مونه در سال‌هاي 1880 و 1890 به ترسيم تعدادي از استادانه ترين نقاشي‌هاي خود پرداخت. در اين نقاشي‌ها عنصر نور و شرايط آب و هوايي بيش از ساير عناصر جلوه مي‌كنند.

مونه با تكيه بر اين عناصر آثار زيبايي نظير كيليساي جامع روئن ساختمان‌هاي پارلمان ، صبح‌هاي سن و نيلوفر‌هاي آبي را خلق كرد.مونه به ترسيم آثاري از طبيعت محل سكونتش در ژيورني علاقه داشت.او در ژيوني كه بيش از چهار دهه از عمر خود را در آن منطقه گذراند، از نيلوفر‌هاي آبي واقع در بركه روبروي منزل محل سكونتش آثار بديعي را خلق كرد.او همچنين از پلي كه در باغش در ژيورني واقع بود چندين تابلوي نقاشي كشيد و از كناره‌هاي زيباي رود سن نيز آثار زيبايي ترسيم كرد.

مونه سرانجام پس از سپري كردن عمري پر فراز ونشيب در 5 دسامبر 1926 بر اثر ابلا به سرطان ريه درگذشت و در يك مراسن ساده در قبرستان كليساي ژيورني به خاك سپرده شد.ژرژ كلمانسو از نخست وزيران سابق فرانسه و سياستمدار مشهور دوران جنگ جهاني اول كه از دوستان مونه محسوب مي‌شد، در مراسم تشييع جنازه وي حضور يافت.
 
ادوارد مانه
(1832-1883) امپرسيونيست

نقاش مشهور فرانسوى در چنين روزى در سال ۱۸۳۲ در پاريس و در خانواده اى تحصيلكرده به دنيا آمد. پدرش آگوست ادوارد مونه از مقامات رسمى وزارت دادگسترى فرانسه بود و مادرش يوجين دزيره مونه اهل مطالعه بود و دستى در نويسندگى داشت. پدر ادوارد بسيار علاقه داشت فرزندش راه او را ادامه دهد و در رشته حقوق تحصيل كند و براى همين وقتى فرزندش از آرزوى خود گفت اينكه چقدر دوست دارد نقاش شود، به شدت با او مخالفت كرد. به مدرسه نظامى رفت و در ۱۶ سالگى با نيروى دريايى به ريودوژانيرو رفت. پس از بازگشت نتوانست در امتحان ورودى آكادمى نظامى قبول شود و از راه يابى به دانشگاه بازماند. در جنگ سرسخت با پدر بالاخره سر از استوديو نقاشى «توماس كوتور» درآورد و به رغم تنش هاى فكرى با استاد خود تا سال ۱۸۵۰ در همان استوديو ماند. در طول همين زمان كه در آتليه استاد كوتور بود، سفر هاى زيادى به خارج از فرانسه داشت و از روى كار بسيارى از آثار معروف كپى بردارى كرد.

مونه در سال ۱۸۵۹ نخستين اثر كانسپچوال خود را ارائه داد كه به رغم نقاط قوت از سوى منتقدان آثار هنرى رد شد. اما مونه مايوس نشد و در ۱۸۶۱ «خواننده اسپانيايى» را به نمايشگاه ارائه داد كه نه تنها موفق شد در نمايشگاه به نمايش درآيد كه جايزه افتخارى مركز سالون را به دست آورد. اين موفقيت بزرگ را مى توان تنها افتخارى است كه در سال هاى متمادى و آتى نصيب مونه شد. در سال ۱۸۶۳ مونه با يك نقاش هلندى به نام «سوزان لنهوف» ازدواج كرد. در همان سال مونه يكسرى كار كشيد كه در ميان آنها «موسيقى» و «كارت هاى تويلرى» هر چند پذيرفته شد اما مخاصمه هاى زيادى با خود همراه داشت. ضمن اينكه در سال ۱۸۶۳ يكى ديگر از كار هاى او در نمايشگاه سالون كه خود او دو سال پيشتر جايزه افتخارى آن را برده بود پذيرفته نشد و برجاى آن، اثر او سر از سالن برگشتى ها درآورد كه امپراتور فرانسه تحت فشار نقاشانى كه كار هاى آنها از گالرى ها برگشت مى خورد، افتتاح كرده بود. كار مونه كه در اين نمايشگاه به نمايش درآمد، اثرى درخور ولى نقد هايى كه به او شد بسيار نااميدكننده بود.در سال ۱۸۶۵ كار مونه به نام «المپيا» خشم صاحبان گالرى سالون را برانگيخت و خاصيت كينه جويى مونه از همان زمان در پاريس منتشر شد. او كه از نقد ها و حمله ها خسته شده بود، راهى اسپانيا شد و كار هاى او مورد قبول نقاش اسپانيايى «ديه گو ولازكوئز» قرار گرفت كه مونه او را «نقاش نقاشان» مى ناميد.در فرانسه مونه دو دوست نزديك و وفادار داشت. يكى از آنها شارل بودلر شاعر بود كه در ۱۸۶۲ قطعه شعرى براى يكى از تابلو هاى مونه سرود و منتقدان اين دو را در رديف هم قرار داده و «انتقام جويان» خواندند. همچنين دوست ديگر مونه «اميل زولا» بود كه در ۱۸۶۶ و در حالى كه گالرى سالون بار ديگر كار هاى مونه را رد كرده بود مجموعه مقالاتى نوشت و به چاپ رساند و از كار هاى او ستايش كرد. در ۱۸۶۷ زولا مجموعه مقالات خود را به صورت كتاب به چاپ رساند و در آن اعلام كرد كه جاى واقعى كار هاى مونه موزه لوور است و اين كتاب را با طرح چهره مونه روى جلد كتاب، به چاپ رساند. در ۱۸۶۸ مونه به هزينه خود ۱۵۰ اثر خود را در نمايشگاه هنر هاى معاصر و در كنار ديگر نقاشانى كه به سبك او كار مى كردند به اجرا درآورد چرا كه معتقد بود اين طورى كار هاى او بهتر درك و فهميده مى شوند.هر چند مونه معتقد بود كه هنرمند بايد در زمان خودش زندگى كند و از ديد خود نقدى به زمان حال داشته باشد، با اين حال دو اثر مذهبى خلق كرد كه شاهكار به حساب مى آيند.«مسيح مرده و فرشتگان» و «تمسخر سربازان به مسيح» نام اين دو اثر است كه در ۱۸۶۴ و ۱۸۶۵ به نمايش درآمد و به جاى تحسين، مورد تمسخر و استهزا قرار گرفتند. تنها كسى كه از كار هاى او دفاع كرد زولا بود كه در آن زمان مشغول جا انداختن سبك رئاليسم بود و از اين رو كار هاى مونه را خوب درك مى كرد.هر چند در دهه ۱۸۶۰ تصور بر اين بود كه مونه تاثير زيادى بر جريان فكرى نقاشان امپرسيونيست گذاشته اما به تدريج معلوم شد كه خود او بيشتر از اين جريان متاثر بوده است. به تدريج پالت رنگى او رقيق تر شد و خط ها حالت حمله و استحكام كمترى داشتند و بسيار به كار هاى «كلود مونه» نزديك شد. ضمن اينكه با حفظ حشر و نشر خود با هنرمندان امپرسيونيست، هيچ وقت در نمايشگاه هاى گروهى آنها شركت نكرد.در سال ۱۸۸۱ بالاخره مونه جايزه و نشان ويژه «لژيون دونور» را در حالى دريافت كرد كه به شدت بيمار بود. مداوا در بيمارستان «بلوو» جواب نداد و كار با رنگ روغن برايش سخت شد و از اين رو كار با گچ پاستل را آغاز كرد. در بهار ۱۸۸۳ پاى چپ او را قطع كردند اما به كار خود ادامه داد و در آوريل همان سال در پاريس درگذشت.
 
سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک (به اسپانیایی: Salvador Felipe Jacinto Dalí Domènech) (۱۱ مه ۱۹۰۴ میلادی - ۲۳ ژانویه ۱۹۸۹ میلادی) نقاش فراواقع‌گرای اسپانیایی بود. دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فراواقع‌گرایش به شهرت رسید. مهارت وی در نقاشی اغلب به تاثیر نقاشان رنسانس نسبت داده می‌شود.معروف‌ترین اثر سالوادور دالی به‌نام تداوم حافظه در سال ۱۹۳۱ خلق شد. وی همچنین در عکاسی، مجسمه‌سازی و فیلم‌سازی نیز فعالیت داشت. وی با والت دیسنی تهیه‌کننده و کارگردان شهیر آمریکایی در ساخت کارتن کوتاه و برنده جایزه اسکار «دستینو» که در سال ۲۰۰۳ و پس از مرگ وی منتشر شد، همکاری داشت. دالی همچنین با آلفرد هیچکاک در ساخت فیلم «طلسم شده» (۱۹۴۵ میلادی) همکاری کرد.
دالی همواره بر «ریشه عرب» خود تاکید داشت و ادعا می‌کرد که اجدادش به نسل «مور»ها که جنوب اسپانیا را برای تقریبا ۸۰۰ سال در اختیار داشتند، باز می‌گردد. همچنین خانواده مادری دالی ریشه‌ای یهودی در بارسلونا داشتند.
دالی که شدیدا فردی خیال‌پرداز بود، علاقه وافری به انجام کارهایی عجیب برای جلب توجه دیگران داشت. این قبیل کارها اغلب برای کسانی که به هنر وی علاقه داشتند خسته‌کننده بود و به همان اندازه برای منتقدین وی، آزاردهنده به شمار می‌رفت. این نوع رفتار غیرعادی دالی گاهگاهی توجه افکار عمومی را بیشتر از آثار هنری وی جلب می‌کرد و در نتیجه، این رسوایی و بدنامی تعمدی منجر به شناخت گسترده عامه مردم و تقاضا برای خرید آثار وی توسط طیف گسترده‌ای از مردم شد.


سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک در ۱۱ مه سال ۱۹۰۴ میلادی در شهر فیگوئرس (به اسپانیایی: Figueras) در منطقه کاتالونیای اسپانیا نزدیک به مرز فرانسه به دنیا آمد. برادر بزرگتر دالی به‌نام سالوادور (زادهٔ ۱۲ اکتبر سال ۱۹۰۱ میلادی)، ۹ ماه قبل از تولد وی به دلیل بیماری التهاب روده و معده در اول اوت ۱۹۰۳ از دنیا رفت. پدرش، «سالوادور دالی ای کاسی»وکیل و دفترداری از طبقه متوسط بود که قوانین و انضباط سخت‌گیرانه‌اش در خانه توسط همسرش ملایم شده بود و در حقیقت، «فلیپا دومنک فریس» مادر دالی تنها کسی بود که تلاش‌ها و زحمات هنری پسرش را تشویق می‌کرد. والدین دالی هنگامی که پسرشان پنج سال بیشتر نداشت وی را سر قبر برادرش بردند و به او گفتند که روح برادرش در جسم او حلول کرده‌است که وی آن را باور کرد. دالی در مورد برادرش گفته‌بود: «(ما) شبیه به یکدیگریم مانند دو قطره آب، اما بازتابی متفاوت داریم. او احتمالا اولین نسخه من بود اما بیش از حد در کمال تصور شد.»
او همچنین خواهری به‌نام آنا ماریا داشت که ۳ سال از دالی کوچکتر بود. در سال ۱۹۴۹، او کتابی در مورد زندگی برادرش با نام «دالی از نگاه خواهرش» منتشر کرد. از دوستان کودکی سالوادور می‌توان به فوتبالیست‌های آینده باشگاه بارسلونا «ساگیباربا» و «جوزف سامیتیر» اشاره کرد. در ایام تعطیلات این سه نفر در پاتوقشان «کاداکس» (شهری بندری در استان خرونا در شرق اسپانیا) با هم فوتبال بازی می‌کردند.
پس از شرکت دالی در مدرسه نقاشی، در سال ۱۹۱۶ و در جریان تعطیلات تابستانی و سفر به کاداکس با خانواده «رامون پیچوت»، وی برای اولین بار با نقاشی مدرن آشنا شد. پیچوتپاریس سفر می‌کرد. یک سال بعد، پدر دالی نمایشگاهی از آثار نقاشی با ذغال پسرش در منزل خانوادگیشان بر پا کرد. سالوادور جوان اولین نمایش عمومی از آثارش را به سال ۱۹۱۹ در سالن تئاتر شهرداری فیگوئرس برگزار کرد. نقاشی محلی بود که مرتبا به
در فوریه ۱۹۲۱ و زمانی که دالی ۱۶ سال داشت، مادرش به دلیل سرطان سینه از دنیا رفت. او بعدها در مورد مرگ مادرش گفت: «بزرگترین ضربه‌ای بود که من در زندگیم تجربه کردم. من او را می‌پرستیدم ... نمی‌توانستم غم از دست دادن کسی را فراموش کنم که می‌پنداشتم ایرادات اجتناب‌ناپذیر ضمیرم را محو می‌کند.» پس از مرگ مادر، پدر دالی با خواهر همسر سابقش ازدواج کرد. دالی برخلاف باور عده‌ای، از این ازدواج به دلیل علاقه و احترامی که برای خاله‌اش قائل بود، اظهار رنجش نکرد.
 
سبک جورج شرایدن نولز بسیار دلپذیر و زیبا بوده که یاد آورد روز های گذشته درپهنه تاریخ زمان ملکه ویکتوریا است.
جورج شرایدن نقاش و هنرمندی بود که بسیاری وی را نمی شناسند و درمورد زندگی کوتاهش که در انگلستان در شهر منچستر غربی سپری شده است چیزی نمی دانند.
وی جوانی را در شهر منچستر گذراند و در سال 1883 در منچستر اقامت داشت و اثارش را بیشتر در منچستر به نمایش درآورد بطوری که 32 اثر را در گالری هنری منچستر سیتی به نمایش گذاشت.
فردریک جی برادر و ژولیت خواهرش بود که هر سه با هم زندگی می کردند. برادرش یکی از ملاکان بزرگ انگلستان بود که وی هم تلویحا نقاشی می کرد. ولی ژولیت خواهرش در نقاشی هنرمندی چیره دست بود .

جورج شرایدن نقاش اکادمی بود و مانند خیلی از هم دوره ای هایش تمریناتش را ادامه داد البته با یک روش , سبک و رنگهای جدید که اثارش را بی نظیز کرده بود. به طوری که کارهایش در آن دوره با کار های دیگر هنرمندان تفاوت فراون داشت.
هنگامی که اثارش در نمایشگاه های معتبر منچستر به نمایش درمیامد همه انتظار داشتند با یک هنرمند معتبر اکادمی روبروشوند و این باعث تعجب همگان می شد.
شرایدن در میانسالی در قرن 18 میلادی سبکش تغیر می کند و اغلب از خودش در حالات شوخی و شادی و درزمان استراحت ویا تفریح الهام میگرفت که اثارش در این دوره یاد آور اثار نقاشانی چون
آرتور جان الزلی Arthur John Elsley" " و فردریک مورگان" Frederick Morgan" دو تن از نقاشان معاصرش است.
شرایدن در سال 1885 به لندن رفت و در نمایشگاه های معتبر لندن اثارش را به معرض دید گذاشت.
وی ازسال 1885 تا 1919(میلادی) در نمایشگاه رویال اثرش را به معرض دید گذاشت.
وی در سال 1889 هم دوره ای های خودش را به تصویر کشید.
برخی از اثار وی:
باغ میوه در سال 1890
در سرزمین شالوند در سال 1891
گهواره گربه در سال 1891
افسانه جادوگر در سال 1892
اخرین شاعر در سال 1892
نرگش رزد در سال 1892
فردیناد و میرندا در سال 1893
مزاحم در سال 1894
یک نگاه دزدکی کوچولو در سال 1894
شوالیه وقهرمان 1895
نامه عاشقانه در سال 1900
آواز عاشقانه در سال 1915
دروازه قدیمی در سال 1919
اثار خلق شده توسط این هنرمند 108اثر در نمایشگاه رویال, 28 اثر درگالری هنری والکر واقع در لیورپول 32اثر در گالری هنری منچستر سیتی و 3 اثر در انیستیتو گلسگو بوده است.
 
ژرژ سورا (۲ سپتامبر ۱۸۵۹ - ۲۹ مارس ۱۸۹۱) نقاش فرانسوی و بنیانگذار نودریافتگری (نئو امپرسیونیسم) بود. اثر بزرگش «بعد از ظهر یک‌شنبه در جزیرهٔ گراند ژات» یکی از تصاویر مطرح سده نوزدهم نقاشی است.
سورا در پاریس از پدر و مادری فرانسوی زاده شد. در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس با پیروی از سنت انگر به فراگیری نقاشی پرداخت. از نقاشانی چون دولاکروا، پووی و منظزه نگاران گروه باربیزون تأثیر پذیرفت. در۱۸۸۳ ضمن آگاهی از امپرسیونیسم، به پرورش علمی رنگ و ترکیب بندی با عنوان ساختار و ارتباط روی آورد. در ۱۸۸ نمایشگاه انفرادی خود را در پاریس بر پا کرد؛ در ۱۸۹۲ نمایشگاه‌های یادمانی او در برکسل و پاریس تشکیل شدند. نمایشگاه عمدهٔ مرور اثار وی در ۱۹۰۵در پاریس تشگیل گردید. آراء و اندیشه‌های او دربارهٔ نقاشی در کتاب «از دولاکروا تا نئوامپرسیونیسم» نوشتهٔ پل سینیاک در ۱۸۹۹ در پاریس انتشار یافت. سورا بنیانگذار نو دریافتگری، و یکی از هنرمندان کاوشگر و نوآور اواخر سده نوزدهم بود.

سورا بنیانگذار نودریافتگری

سورا از طریق دوستش سینیاک با امپرسیونیسم آشنا شد و ضمن استفاده از روش نقاشی امپرسیونیستی در آغاز کار، به مطالعهٔ نظریه علمی دید رنگی پرداخت. زیرا ذهن او شکل گرفته از سنت کلاسیک بود و نقاشی‌هایش آن نوع تفحص تدارکاتی و کار صبورانه را می‌طلبید که از ضرورت‌های نقاشی تاریخی بود. مطالعهٔ نظری رنگ‌ها این اندیشه را در ذهن او جای داد که با نقطه چینی منظم رنگ مایه‌های خالص، به بهترین نحو می‌توان به دقت و شفافیت دست یافت. امیدوار بود که رنگها بدین ترتیب در چشم (یا به عبارتی در مغز) نگرنده با یکدیگر ممزوج شوند، بی آنکه از قوت و نابناکیشان کاسته شود. ولی این تکنیک گزافه آمیز، که با نام نقطه چینی (پوانتیلیسم) شناخته شد، باعث گردید که بر اثر نامشخص شدن خط و مرزها و ترکیب شکل‌ها از نقطه چین‌های چند رنگ، خوانایی تصاویر مخدوش شود. بنابر این سورا بر آن شد که پیچیدگی تکنیک نقاشی خود را با ساده سازی فرم‌ها جبران کند. تأکید سورا بر خطوط عمودی و افقی وی را از بازنمایی امانتدارانهٔ نمودهای طبیعی جدا کرد و به کاوش طرح‌های بدیع و پر حالت متمایل کرد.

اثر معروف سورا
بعد از ظهر یکشنبه در جزیرهٔ گراندژات، مردم از طبقهٔ‌های متفاوت جامعه را در یک پارک نشان می‌دهد. دو سال از سورا وقت گرفته شد، تا این نقاشی با عرض ده پا را تکمیل کند. او بیشتر از آن در پارک وقت صرف کرد تا طرح اولیه، برای این کار اماده کند.( در حدود شصت مطالعه وجود دارد). این اثر اکنون در مجموعهٔ دائمی مؤسسهٔ هنر شیکاگو در معرض نمایش است.

در تکنیکی که سورا تکامل بخشید وقتی تجزیهٔ رنگ‌ها به مؤلفه‌های تشکیل دهندهٔ آنها مد نظر باشد دیویزیونیسم (پردازرنگ) نامیده می‌شود. و هنگامی که به شیوهٔ کاربرد رنگ‌ها روی بوم توجه گردد نقطه‌چینی (پوانتیلیسم) خوانده می‌شود
 
گوستاو كليمت در 14 جولاي 1862 در محله بومگارتن حومه ي اتريش به دنيا امد.پدرش گراوور ساز مهاجري از بوهميا بود كه در كار حكاكي طلا و فلزات گران قيمت نيز بود.شكست اقتصادي پدر از يك طرف و افسردگي دائم مادر به دليل عدم تحقق آرزوهايش كه خوانندگي اپرا و بازيگري بود باعث شد تا گوستاو دوران كودكي خود را در فقر كامل بگذراند.در سال 1874 زماني كه 12 ساله بود مدرسه را ترك كرد اما بورس تحصيلي هنركده اي وابسته به موزه هنر و صنايع را دريافت كرد.به همراه دو برادرش در هنركده ثبت نام كرد.در سال 1880 به همراه يكي از برادرانش _ ارنست_ و يكي از همكلاسيهايش به نام فرانتس ماچ گروهي موسوم به گروه كليمت_ماچ راه اندازي كرد.كه كارش پذيرش سفارشات جهت تزيينات و نقاشي هاي ديواري بود.در سال 1886 تزيين بسياري از قسمت هاي ديوار تئاتر شهر را بر عهده داشت و در سال 1888 مدال صليب طلايي شايستگي را از دست امپراتور فرانتس ژوزف دريافت كرد. ارنست در سال 1892 درگذشت و گوستاو به همراه فرانتس ماچ به كار خود ادامه داد.

تاريخ نگاران هنر از گوستاو كليمت بيشتر به عنوان هنرمند آرت نوو نام برده اند.آرت نوو هنري بود كه با تكيه بر معماري و سنت هاي ژاپني و شرقي(تولوز لوترك يكي از تاثير پذير هاي هنر ژاپن بود) از قيد و بندهاي خطي طراحي فرار مي كرد و علاقه ي زيادي به منحني ها و كشيدن تصاوير زنان در پيوند با طبيعت داشت.اين هنر كه تاثيرات خود را گاه از هنر روكوكو و گاه سمبوليزم فرانسه و جنبش هاي هنري_صنعتي انگلستان مي گرفت و گاه تا مصر باستان و قبايل بومي آفريقا(مثال بارز رفتن گوگن به تاهيتي و اقامت در آن جا بود)پيش می رفت، در تمام اروپا صدا به پا كرده بود و در هر نقطه از اروپا به نامي مشهور بود.آرت نوو بر پايه ي اجزا و فرم هايي ارگانيك بود كه بيشتر در تقابل با هنر كلاسيزيسمي كه بر اروپا سايه انداخته بود به وجود امد.چاشني اصلي آرت نوو مسائل اروتيك بود.اندام هايي اروتيك وار و پرنو گرافيك از زناني با حالت هايي اين چنيني بيشتر بيانگر مخالفت با نگاه ويكتوريايي به زن بود.زن در نگاه ويكتوريايي زني قديسه بود كه حق جنسيت نداشت.او محيط كانون گرم خانواده را براي شوهر اماده مي كرد.شخصيتي خنثي كه حق تفكرات ******** نداشت.زني بود آرام و معصوم.قابل توجه كه روند فاحشه گري و روسپي بازی به صورت عامه به قصد لذت از همين دوران بر مي آيد.هر جا که بسته شود عفونت ها بيرون می ريزد.
اما در يك لحظه همه چيز عوض شد .حالا زن شخصيتي وسوسه بر انگيز داشت كه مي توانست از قديسان تا مردان هرزه را با خود به كنار رود و فضا هاي باروك وار ببرد و هر مردي را به تباهي بكشاند.كليمت تا حدودي قصد تصوير گري چنين حسي را داشت.او تزئين كاري قوي بود كه خطوط را خوب هضم و حلاجي مي كرد.فرم ها را به خوبي مي شناخت و با ابعاد بزرگ طولي و عرضي مشكلي نداشت.اگر چه اصرار داشت كارهايش را مذهبي نشان دهد و حتي هنر را به عنوان مذهب به كار برد.

سركشي هاي كليمت در عين ظاهر آرامش باعث شد تا سر وصدايي در اروپا به پا كند. در سال 1900 پانلي موسوم به "فلسفه" براي تالار دانشگاه وين كشيده شد كه رد شد در صورتي كه پيش طرح ها پذيرفته شده بود.دانشگاه معتقد بود پانل بسيار پورنو گرافيك و اروتيك است كشمكش ها بين وزارت فرهنگ ان زمان دانشگاه و كليمت ادامه داشت كه كليمت و وزارت فرهنگ در يك طرف و دانشگاه در طرف ديگر بود.كليمت در كل سه سفارش گرفته يود:نخست پانل فلسفه سپس پانل پزشكي و بعد از آن پانل فقه و حقوق كه در اقدامي جسورانه هر سه ي ان ها را به نمايش گذاشت و خشم هر كدام از گروه هاي مربوطه يعني فلاسفه پزشكان و حقوقدانان را بر انگيخت.اينكه كليمت به راحتي با مسائلي چون *** و لحظات شهواني ماهيت و ابهت ان ها را زير سئوال برده است ادعاهاي انان بود. مشخص مي شود كه هنر د رآن زمان جلو افتاده و علم و منطق هنوز در دوران كلاسيك خود به سر مي برده است.

در سال 1903 نمايشگاهي از آثارش بر پا ساخت كه باز هم با موج تهمت ها و مخالفت ها روبرو شد.در سال 1905 بالاخره كشمكش ها با دانشگاه به پايان رسيد و گوستاو كليمت با قرض كردن پول، دستمزد كاري كه كرده بود اما پذيرفته نشد را پرداخت كرد.گوستاو كليمت در اين باره مي گويد:
"براي من كافي نيست كه سفارشي كه دريافت كرده ام به سامان برسد.بايد خودم هم از انجام دادن آن لذت ببرم،اما اكنون ديگر فرقي نمي كند و من در اين نقاشي ها به چشم يك سفارش دولتي نگاه مي كنم...اين كار اگر چه چندين سال از عمر مرا گرفت اما درسي كه از آن گرفتم سخت آموزنده بود، به اين نتيجه رسيدم كه هنرمند و حكومت نبايد هيچ رابطه يي با هم داشته باشند و مي بايد مستقل از يكديگر عمل كنند."


لئوناردو داوينچی و معرفی برخی از آثار وی
جذابترین فرد دورة رنسانس در 15 آوریل 1452 نزدیک قریة وینچی، تقریباً درصد کیلومتری فلورانس، متولد شد. به مدرسه‏ای در نزدیکی منزل وارد شد. با عشقی فراوان به ریاضی، موسیقی، و رسم پرداخت، و با آوازخواندن و عود نواختن پدر خویش را شاد می‏ساخت. برای خوب نقاشی کردن همة‌ اشیای طبیعت را با کنجکاوی، صبر، و دقت بررسی می‏کرد. علم و هنر، که در مغز او به نحوی شگرفت با هم آمیخته شده بودند، فقط یک اساس داشت، و آن مشاهدة دقیق بود. هنگامی که پانزده ساله شد، پدرش او را به هنرگاه وروکیو در فلورانس برد و آن هنرمند چیره‏دست را به پذیرفتن او به شاگردی خویش ترغیب کرد. تقریباً تمام مردم تحصیلکرده از داستان وازاری دربارة نقاشی فرشته‏ای توسط لئوناردو در سمت چپ تصویر غسل تعمید مسیح کار وروکیو آگاهند و می‏دانند که آن استاد چگونه شیفتة زیبایی آن فرشته شد، و این شیفتگی چه‏سان باعث شد که وروکیو نقاشی را کنار گذارد و پیکرتراشی پیشه کند. شاید داستان این تغییر حرفه پس از مرگ وروکیو جعل شده باشد. وروکیو چندین تصویر بعد از غسل تعمید مسیح ساخت. شاید در روزهای کارآموزی خود بود که لئوناردو تصویر عید بشارت (موزة لوور) را با فرشتة‌ نازیبا و باکرة مضطرب آن نقاشی کرد. مشکل به نظر می‏رسد که او ظرافت را از وروکیو آموخته باشد.
در همین اوان، سر پیرو ثروتمندتر شد: چند ملک خرید، خانوادة خود را به فلورانس برد (1469) و متوالیاً چهار زن گرفت. زن دوم فقط ده سال از لئوناردو بزرگتر بود. وقتی که سومین زن پیرو کودکی برای او آورد، لئوناردو با ترک خانه و رفتن نزد وروکیو از تراکم جمعیت منزل کاست. در آن سال (1472) به عضویت گروه قدیس لوقا درآمد. مرکز این گروه یا اتحادیه، که عمدتاً از داروفروشان،‌ پزشکان، و هنرمندان تشکیل شده بود، در بیمارستان سانتا ماریانوئووا بود. احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتی برای تحصیل تشریح داخلی و خارجی به دست آورد. شاید در آن سال او- یا شخص دیگری- تصویر تشریحی لاغر قدیس هیرونوموس را، که اکنون در تالار واتیکان است و به او نسبت داده می‏شود،‌ رسم کرده باشد. نیز شاید او بوده است که نزدیک سال 1474 تصویر زیبا و جاندار اما نارسای عید بشارت را، که اکنون در اوفیتسی است، ساخته است.
در 1478 شورای شهر از او خواست نمازخانة سان برناردو در کاخ وکیو را نقاشی کند. ولی بنا به علتی، این مأموریت را انجام نداد؛ گیرلاندایو اجرای کار را به عهده گرفت؛ فیلیپینو لیپی آن را به اتمام رساند. مع‏هذا هیئت مدیره بزودی به او و بوتیچلی مأموریت دیگری داد. این مأموریت عبارت بود از ساختن تصویر دو مردی که به سبب توطئه علیه لورنتسو و جولیانو مدیچی به دارآویخته شده بودند. شاید لئوناردو، باعلاقة نیمه معتلی که به عیوب جسمانی و رنج انسانی داشت، تا حدی مجذوب این مأموریت شنیع شده بود.
اما او در حقیقت به همه چیز علاقه‏مند بود. تمام حرکات و سکنات بدن و حالات چهرة انسان، همة جنبشهای حیوانات و نباتات از تموج ساقه‏های گندم در مزرعه تا پرواز پرندگان، پستی و بلندیهای کوهسار،‌ امواج و جریانهای آب و باد، انقلابات هوا و حالات مختلف آسمان- همة اینها برای او بس شگفت‏انگیز بودند. تکرار هیچ حالتی سحر و رمز آن را برای وی کسالت‏آور نمی‏کرد،‌ او هزاران صفحة کاغذ را از شرح مشاهدات خود از صور مختلف پرکرده و تابلوهای بیشمار با هزاران شکل متنوع رسم کرده بود. وقتی رهبانان سان سکوپتو از او خواستند تا تصویری برای نمازخانة آنان بسازد (1481)،‌ او موضوع ستایش مجوسان را انتخاب کرد و چندان خاطر خود را به جزئیات طرح آن مشغول داشت که تصویر را هرگز به پایان نرساند.
مع‏هذا این پرده یکی از بزرگترین آثار اوست. طرحی که او برای تصویر ریخت کاملا با اصول هندسی ژرفانمایی تطبیق می‏کرد؛ سطح تصویر را به مربعاتی تقسیم کرد که مرتباً و با نسبت دقیق کوچک می‏شدند- معلومات ریاضی لئوناردو همواره با هنر نقاشی او به رقابت برمی‏خاست و گاه نیز با آن همکاری می‏کرد.
اما هنر لئوناردو چندان نیرومند بود که در کشمکش با علم همواره پیروز می‏شد؛ در این مورد نیز غلبه با هنر بود:‌ مریم عذرا در این تصویر حالت و وجناتی داشت که در تمام آثار لئوناردو از آغاز تا پایان دیده می‏شد؛ مجوسان باوقوف زایدالوصف یک جوان هنرمند، به خلق وخوی پیروان رسم شده‏اند؛ و «فیلسوف» سمت چپ تصویر قیافة اندیشمند نیمه‏شکاکی دارد، بدان‏سان که گویی نقاش،‌ به محض برگرفتن قلم، داستان مسیحیت را با یک روح شکاک ودر عین حال پر از ایمان، از آغاز تا پایان، از نظر گذرانده است. در اطراف این اشخاص تقریباً پنجاه نفر جمع شده‏اند، گویی هرگونه زن و مردی به سوی مهدکودک شتافته‏اند تا با ولع بسیار معنی حیات و نور عالم1 را دریابند و راز زندگی را در مجموعة بزرگی از ولادتها کشف کنند.
اشاره به این گفتة حضرت عیسی: «.‌.. من نور عالم هستم، کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود، بلکه نور حیات را یابد.» «انجیل یوحنا»، باب هشتم این شاهکار ناتمام، که باگذشت ایام تقریباً محو شده، در اوفیتسی فلورانس نصب شده است؛‌ اما فیلیپینو لیپی بود که نقاشی مورد قبول برادران سکوپتو را اجرا کرد. عادت لئوناردو، جز در چند مورد استثنایی،‌ این بود که بسیار بلنداندیشی کند؛ خود را در آزمایش جزئیات مستغرق سازد؛ و در ورای موضوع، دورنماهای بیشماری از اشکال انسانی، حیوانی، و نباتی، صور معماری، صخره‏ها و کوهها، و نهرها و ابرها و درختان را به حیطة تصور درآورد؛ بیشتر مجذوب فلسفة تصویر شود تا کمال فنی آن؛ و بالاتر از همه آنکه کار کوچکتر رنگ‏آمیزی تصاویری را که بدین گونه برای عیان ساختن فحوا پدید آمده‏اند، به دیگران واگذارد؛ و آنگاه، پس از رنج فکری و جسمی بسیار، از نارسایی دست و اسباب‏کار در تعبیر رؤیای کمال دستخوش نومیدی شود: به جز چند مورد استثنایی، خوی و سرنوشت لئوناردو از ابتدا تا انتها بدین گونه بود.

مونالیزا

تابلوی نقاشی مونالیزا که به لبخند ژوکوند نیز شهرت دارد، شاهکار لئوناردو داوینچی هنرمند مشهور ایتالیایی است.
این اثر استثنایی در طول تاریخ چندین بار ربوده شده، و با اینکه ۵۰۰ سال از زمان خلقش می‌گذرد اما آسیب چندانی ندیده‌است.
تابلوی مشهور لبخند ژوکوند به دلیل لبخند بسیار مرموز مونالیزا و همچنین سبک نوین نقاشی لئوناردو داوینچی در آن زمان، به شهرت جهانی رسید.
گفته شده‌است که داوینچی سفارش نقاشی این اثر را بین سالهای ۱۵۰۳ تا ۱۵۰۶ دریافت کرد،[نیازمند منبع] اما آن را به موقع تحویل نداد و چند بار آن را عوض کرد.
هم اینک اصل تابلو در موزه لوور در فرانسه نگهداری می‌شود.

ریشه تاریخی

از تاریخ این چنین بر می آید که فردی بنام فرانسیسکو بارتولومئو* ۱ از اشراف شهر فلورانس از داوینچی خواسته است که پرتره همسر سوم خود یعنی لیزا آنتونیو ماریا* ۲ را برای او نقاشی کند.[نیازمند منبع] داوینچی نزدیک به چهار سال روی این اثر هنر کار کرد و پس از اتمام نقاشی در سال ۱۵۰۷ این تابلوی زیبا را به فرانسیسکو نفروخت، فلورانس را ترک کرد و آنرا نزد خود نگاه داشت.
برخی معتقد هستند از آنجایی که لئوناردو تابلو را تمام نکرده بود آنرا به فرانسیسکو نفروخت و بسیاری دیگر معتقد هستند که لئوناردو عاشق این تابلو بود.
داوینچی در سال ۱۵۱۶ هنگامی که تابلو مونالیزا را در چمدان‌های خود داشت وارد فرانسه می‌شود و آن‌را به پادشاه وقت فرانسه فرانسیس اول* ۳ می فروشد. پس از آن به مرور زمان این اثر زیبا در شهرهای مختلف فرانسه نقل مکان می‌کند تا اینکه پس از انقلاب فرانسه، مونالیزا موزه لوور را به‌عنوان خانه خود انتخاب می‌کند.
ناپلئون آن‌را از موزه برمی دارد و به اطاق خواب خصوصی خود می‌برد[نیازمند منبع] ولی پس از تبعید ناپلئون این اثر دوباره به لوور بازگردادنده می‌شود.

جای خالی مونالیزا بر روی دیوار، لوور

در ۲۱ اوت سال ۱۹۱۱ تابلو مونالیزا توسط یک دزد ایتالیایی دزیده می شود و به ایتالیا آورده می شود. پس از گذشت دو سال این تابلو در زادگاه خود یعنی فلورانس دیده می‌شود و پس از انجام برخی فعالیت‌های اداری و قانونی تابلو دوباره به لوور بازگردانده می‌شود.
در سال ۱۹۵۶ شخصی اقدام به پاشیدن اسید به قسمت پایینی تابلو نمود که مرمت آن سال‌ها به طول انجامید. در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی شهرهای نیویورک، توکیو و مسکو میزبان این تابلو بودند.۴

بانوی صخره‌ها

بانوی صخره‌ها (به انگلیسی: Virgin of the Rocks) نامی است که بر روی دو اثر با ساختار و ترکیبی تقریباً مشابه نهاده شده‌است و هر دو به احتمال نزدیک به یقین از آثار نقاش، پیکرتراش، معمار، شاعر و نویسنده ایتالیایی لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲ - ۱۵۱۹ میلادی) است.
این اثر، ملاقات عیسی مسیح در کودکی را با یوحنا تعمید دهنده در جریان گریز به مصر به تصویر کشیده‌است. در این اثر، مریم مقدس در حالی که در مرکز تصویر قرار گرفته‌است یوحنا را به سمت عیسی مسیح راهنمایی می‌کند، عیسی تقریباً در مرکز تصویر روی زمین نشسته‌است و با اشاره دست به یوحنا برکت می‌دهد و عزرائیل در هیبت یک دختر، در گوشه‌ای شاهد این ماجراست.
بانوی صخره‌ها در دو نسخه با اختلاف زمانی تقریباً ۲۰ سال از یکدیگر کشیده شده‌اند. نسخه قدیمی در موزه لوور پاریس و دیگری در نگارخانه ملی لندن نگهداری می‌شود.

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان یافت.
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده ام!
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 17:29  توسط مدیر سایت  |